تبليغاتX
يك كوچه خرم آباد
سرزمين زخم ها و زخم ها و زخم ها

به نام قلم

انجمن شعروادب ايوار خرم آباد برگذار می کند

هفتمين كنگره ي ملي شعر خرم آباد

"ايوار"

بخش هاي كنگره:

الف:اهداء جايزه ملي شعر ايوار(جشنواره ي شعر)

شاعران سراسر كشور مي توانند با ارسال آثار خود، در جشنواره ي شعر، شركت نمايند.                

-دبيرخانه ي كنگره هيچ گونه محدوديتي در پذيرش آثار ارسالي ندارد.

-شاعران در ارسال آثار با هر فرم، قالب، موضوع و محتوايي آزاد مي باشند.

-شايسته است كه تعداد آثار ارسالي از ۵ اثر بيشتر نباشد.

-شايسته است آثاربصورت تايپ شده بر روي يك طرف برگه A4، به انضمام مشخصات كامل فردي صاحب اثر، نشاني كامل پستي، شماره ي تماس، تصوير صفحه ي نخست شناسنامه و يك قطعه عكس ۴*۳ارسال شود.(در صورت ارسال با پست الکترونیکی آثار خود را در قالب فایل word و با فونت tahoma۱۲ ارسال فرمایید). 

در پايان، پس از بررسي هاي لازم توسط داوران كنگره، از ميان آثاررسیده به دبير خانه درهر بخش به نفرات برتر، جايزه ي ملي شعر ايوار اهداءخواهد شد.

ب:اهداء جايزه ي كتاب سال ايوار

به منظورارج نهادن به تلاش شاعران جوان و خلاق، كه آثارشان درطول اين سالها ميان انبوه آثارمنتشر شده، ناشناخته مانده است، دبير خانه ي كنگره، جايزه ي كتاب سال را با راي هيئت داوران به يكي از شاعراني كه نخستین دفترشعرخودرا در فاصله ي زماني دي ماه  ۸۴  تا ۱۵ آذرماه ۸۷ به چاپ رسانيده اند، اهداءخواهد كرد.(شايسته است مؤلفين يا ناشرين ازهر جلد، حداقل ۵ نسخه رابه دبيرخانه ارسال نمايند)

ج:  اهداء جايزه ي ملي منتقدان ايوار

در اين بخش دبيرخانه ي كنگره به منظور ارج نهادن به منتقدين فعال و تاثير گذاركشور، پس از داوري و نظر خواهي به شاخص ترين و تاثير گذارترين منتقد ادبي كشور، جايزه ي ملي منتقدان ايوار رااهداء خواهد كرد./

-شركت كننده گان در بند هاي(ب و ج)مي توانندنظرخودرادرموردشاخص ترين وتاثيرگذارترين منتقد ادبي كشوررا به دبيرخانه ي كنگره ارسال نمايند.                   

د: اهداء جايزه ي سپاس ايوار

دبيرخانه ي كنگره در پايان جايزه ي سپاس خود را به يكي از مفاخر فرهنگي يا ادبي استان، اهداء خواهد كرد.

ه:اهداء جايزه ي شعر بومي ايوار

دراين بخش دبيرخانه ي كنگره به سه تن ازشاعران بومي سراي استان كه طي اين سالهاتاثيرگذاربوده اند، جايزه ي شعربومي ايوار را اهداء خواهد كرد.

و: برنامه هاي جنبي

- برگزاري ششمين نشست تخصصي  جريان شناسي شعر معاصر

- ميزگرد و جلسه ي پرسش و پاسخ با حضورسه تن از شاعران ومنتقدان برجسته ي معاصر كشور

- شعر خواني كنار مقبره ي باباطاهر خرم آبادي

- اجراي موسيقي مقامي لرستان

-بازديد از آثار فرهنگی وتاریخی خرم آباد

آخرين مهلت ارسال آثار:۱۵ آذر ماه ۱۳۸۷

مهلت ارسال آثار تمدید نخواهد شد

زمان برگزاري كنگره :   ۵ و۶ دي  ماه ۱۳۸۷

نشاني دبيرخانه: لرستان/خرم آباد/ميدان كيو/اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي خرم آباد/دبيرخانه ي كنگره ي ملي شعر ايوار خرم آباد

شماره ي تماس:۰۹۱۶۹۸۰۷۱۹۳-۰۹۱۶۱۶۱۳۸۹۸دور نگار:۰۶۶۱۳۲۲۹۴۸۹  

 پست الكترونيكي: evar_1387@yahoo.com      

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:29  توسط امین روشنی زاده | 

به نام حق

سلام وعرض ادب خدمت شما عزیزان

اول ازهرچیز باید عذرخواهی کنم از شما عزیزان به خاطر این همه نبودن

باور کنید مشکلات درسی ومشغولیات فکری باعث این همه دوری من از شما شده حالا هم که دارم می نویسم باز هم به احترام اون دسته از دوستانیه که لطف داشتن و منتظر بروز شدن من بودن

 واین پست رو بروز میکنم تا ازخجالت شما عزیزان دربیام

با یه مقاله که بیشتر درد دله و یه شعر قدیمی که تا حالا توی وب نزدم به درخواست بعضی از دوستان بروز می کنم اما متاسفانه خیلی ها شنیدن و براشون تکراریه.

 

 

 

اول مقاله:

 

نگاهی ابزاری به شعر:

 

افسار قلم را دردست می گیرم به تاخت درمفاهیم ، درمعنا با شمشیری که به قصد شعرازنیام...

دست در دستم بگذارید تاسواربرکلمه سیری داشته باشیم در شعر، چراکه شعر«اسبی رمنده است به تاخت در اعماق زیبایی» گاه چنان تیمار که هرکسی آرزوی «سوار» شدن دارد . اما اسب بیچاره...

اسب نعل به پا دارد،زین به گرده و افسار به گردن.آه اسب بیچاره...

اگربخواهیم نگاهی ابزاری به شعر داشته باشیم درآغاز باید به گذشته رجوع کنیم.از آغاز تا کنون.

مطمعنن انسان ازآغاز آفریده شدن تا کنون شاعر بوده ولی در هستنش شک دارم.

انسان آغازی به اعتقاد من به وسیله ی آواها، تصاویرو خطوط به سرودن مشغول بوده.البته شاید این اعتقاد برای بعضی ها خنده دارباشد اما دورازانتظار نیست.

تصاویری که در شعر آغازی به کار برده می شده،بر در و دیوار غارها اتفاق می افتاده ، ولی امروزه همان تصاویربرکلمه سوارشده و ما آنها را ازطریق کلمه درک ودر ذهنمان ساخته و می بینیم.

تصویر  (اعتقاد من) که احتمالن اشتباه باشد همان «ویر» است .«ویر» کلمه ایست لری که ریشه ی پهلوی دارد به معنای «یاد» ویا چیزی که در ذهن نقش می بندد .مشاهداتی که در ذهن می مانند و معنا می گیرند مثلن ما یک شئ را می بینیم ،این اتفاق در چشم می افتد بعد به مغز مخابره شده و در آنجا شناسایی شده و نقش می بندد که به آن تصویر می گوییم یا همان «ویر»./

 

در خطوط هم اتفاقاتی شاعرانه می افتاده که حتی اگرامروزه به آنها دقیق شویم باز هم ما را واداربه تفکرکرده و در مفاهیمی که احیانن خواهیم ساخت گم می شویم./

 

از نظرآوا ها هم همین طور،هر آوایی می توانسته و می تواند مفهوم و معنایی بسازد.چیزی که ادبیات امروزدارد به سراغ آن می رود.

به طور مثال شما را به فرهنگ لُری لرستان ارجاع می دهم .در فرهنگ لری با نوعی شعرآوایی که قِدمَت آن به بیش از تاریخ میرسد برخورد می کنیم به نام «هورَه» یا «دَنگ» که با تلفظ آواها اتفاق می افتد.آواهایی که هرکدام مفهومی را می رسانند.البته با گذشت زمان و پیدایش زبان ،کلمات هم تاحدودی وارد آن و تلفیقی از این دو شده است که هرمخاطب با هرزبانی به راحتی می تواند با این نوع شعرآوایی ارتباط برقرار کند.«البته امروزه به عنوان مقامی از موسیقی لُری از آن یاد می شود».

در مواردی که ذکر شد می توان گفت که آواها،تصاویروخطوط ابزارهایی در دست انسان بوده اند برای سرایش.

ازآن به بعد در هر دوره ای اگر سیری در شعر داشته باشیم به وضوح ابزاری بودن شعررا خواهیم دید.

خواهیم دید که شعرهمواره اسبی رام بوده با افساری برگردن.

افساری که گاه در خدمت عرفان،گاه در اختیار عشق،گاه دست بسته ی حکومت ها،گاه سیاست،آزادی،توده ی مردم و جامعه،فرم و بازی های فرمی و...

 

 

شعر؟!

 

و درتقسیمات دیگر می توان شاعران رابه شاعران عرفان،عاشقان،حکومت،سیاست،آزادی،توده ی مردم و جامعه،وفرم گرا وغیزه تقسیم کرد که گروهی قابل ستایش و گروهی...

 

دسته ی اول شاعران عرفان:

 

شاعرانی سخت عاشق،عشقی واحد و فراتر از زمینی که زیر پایشان بوده فکر می کرده اند.شاعرانی که همواره در سیر و سلوک بوده و شعر برایشان ابزاری و راهی برای رسیدن به متا فیزیک بوده.شاعرانی قابل ستایش.در اینجا باید این نکته را ذکر کنم که متاسفانه جای عرفان واقعی در ادبیات امروز شدیدن خالی ست و این کمبود در آینده نمود بیشتری پیدا خواهد کرد.

 

دسته ی دوم شاعران عشق:

 

منظور شاعرانی ست که تنها به معقوله ی عشق برداخته اند،آن هم عشقی سطحی و مفرد که اکثر مخاطبان این دسته از شاعران بچه های دبیرستانی و ... می باشند.

البته قصد توحین ندارم

 

دسته ی سوم شاعران حکومتی:

 

این دسته نیاز به هیچ توضیحی ندارند و نوشتن در رابطه با این دسته که شاعر خطاب کردنشان برایم سخت است ،چیزی جز اطلاف کلمه نیست.

 

دسته ی چهارم شاعران سیاست:

 

این دسته شاعرانی هستند که ازشعربرای بازیهای سیاسی استفاده می کنند که سابقه ی چندانی هم ندارد که گاه در اختیارحزب ها بوده وخود آنها علاوه برابزاری کردن شعر خود نیز ابزاردست حزب ها برای به قدرت رسیدن بوده و هستند این گفته ها درمورد این گروها برای شاعران دسته ی بیش نیزتا حدودی صدق می کنندالبته با کمی تفاوت

 

دسته بنجم شاعران آزادی :

 

شاعران این دسته ابزاری دراختیارآزادی بودند بطور مثال مسعود سعد سلمان اگرچه آزادی از نظراو آزادی و رهایی از بندهای اسارت ومیله های زندان بود.

وگروه دیگر که به مفهوم واقعی آزادی نزدیک تر بودند  که باید به مشروطه برویم به سراغ فرخی،میرزاده، بهار،عارف و...

که معرف حضور همه هستند.این گروه را میتوان دردسته ششم نیز قرار داد.البته باز هم با کمی تفاوت

 

دسته ششم شاعران توده ی مردم و جامعه:

 

ابزارهایی که متعلق به کوچه پس کوچه های «شهرهای رفته از یادند» .شاعران کوچه های تاریکِ شب های سرد شاعرانِِ« روز بی خستگی دویدن / شب سر شکستگی» شاعرانِ« قاصدک های پاییزی در راه زمستان»  شاعرانِ «کتیبه های پوچ» شاعران« بی دریچه در نهایت شب» شاعرانِ« درآستانه فصل های سرد» شاعران«زنبیل های خالی در راهِ  بی خانه ».

در اینجا فضای مانورشاعروسیع تر میشود.شاعری که از دل جامعه برمی خیزد،داشته ها،چشیده ها،کشیده ها و مشاهدات خود را به زبان می آورد،می سراید،از فقر و...می گوید.از تَرَک های دست پدر ،از«غم نان»البته «اگربگذارند».

از زن می گوید.این موجود تا کنون زخم خورده و غریب «واین منم زنی تنها»«دختران دشت ،دختران انتظار»«از زخم قلب آبایی»از «پری کوچک و غمگینی...».

از فرهنگ و بومیت،از داشته های رو به نابودی ،از«داروگ کی می رسد باران؟!»از «برخیز و ببین/ببین/که با زبان مادری ات/ زِنا شده است»       از انسان فراموش شده دردُود و دَم ِِشهرها،از جنگ،از گلوله،از صلح،از برچم هایِ سفیدِ غسل داده در خون.

در اینجا عشق هم رنگ و بوی فقر دارد«با این دست های خالی/چگونه در آغوش بگیرمت»

 

دسته ی هفتم شاعران فرم گرا:

 

ابزارهایی در خدمت فرم و بازی های فرمی

در دهه های اخیراگر نگاهی به جریانات اتفاق افتاده داشته باشیم به وضوح می توانیم ببینیم که در بعضی از این جریانات شاعر دست و با بسته ی فرم وبازی های فرمی بوده و هست. در برخی موارد معنا حق نفس کشیدن را هم ندارد .شاعرانی که در راه خلاقیت به چاه افتاده اند.فرم همانقدر که می تواند به زیبایی شعر کمک کند می تواند دست به تخریب هم بزند.درشعر برخی شاعران می توان دید که فرم ابزاریست در خدمت شعر در راه رسیدن به خلاقیت اما در برخی دیگرشاعر می تواند یک معمار خوب باشد .معماری که خود ابزاراست و نه چیز دیگری.

در رابطه با ابزاری بودن شعرجای بحث بسیار است ومی توان تقسیمات را بیشتر کرد و در رابطه با هر دسته مطالب بسیاری گفت و نوشت . اما در اینجا به همین چند دسته و این توضیح های کوتاه و سرسری بسنده می کنم.

این را فراموش نکنیم که همه ی ما ابزاریم با کارکردهای متفاوت و فقط نوع ابزاری بودنمان فرق می کند.

این مطلب قسمت کوچکی ست از مقاله تی که شاید بعد ها...

مرا به خاطر بریشان گویی ها و اشتباهاتم ببخشید.

 

شرمنده یِ شعر !

                                                                                                                                             6/10/85

                                                                   خرم آباد

 

 

 

و اما ...

قبل ازهر چیزازهمه ی دوستانی که به تکراربرمی خورند عذر خواهی می کنم

این کار «سرجوخه» یک کار شدیدن ابزاریت اما تشخیص نوع ابزاریتش با شما

سرجوخه را دوسال زندگی کردم و آخرش این از آب درآمد

 

 

 

  سرجوخه

                                                  به منصور قبادی که...

خاکی که می پوشید

     با مرگ

                 مو نمی زد

برادرم

         رفته بود گُل بچیند

           اشتباهن شهید شد

 

پا کرده بود تویِ پوتین

غوغا به پا کرده بود

 

قرار گذاشته بودیم

                       برویم

                                دل به دریا...

سرازخاک در آورد.

 

 

سرجوخه از جنگ که برگشت

              تنها

                     جوخه اش مانده بود

اگر داشت

پیشانیش بوسیدنی بود

 

از تپش قلبش خمپاره شنیدم

                 سَرَم سوت کشید

حالا

از یونی فرم لجنی

                       عقم می گیرد

        از خوشه ی گندم

                       حالم بهم می خورد

        از گل نچیده داماد شدن

                                      بدم می آید

 

***

جنگ  راه  انداختند

  خون  راه  انداختند

    برادر را

                انداختند

من اما دستم به ماشه نمی چکید

آخر

    سری که درد نمی کند

                              چرا؟!

                                      گلوله ببندم./

 

 

 

 

 

                                                                             

 

                                                با سپاس فراوان

                             باز هم در انتظارنقد ونظرات سازنده ی شما عزیزان

                                                        یا...

                                                        تا...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 9:49  توسط امین روشنی زاده | 
به نام حق

وبه نام کسی که لُر را با درد آفرید

سلام و عرض ادب

و مقدار زیادی شرمندگی به خاطر این همه نبودن

باور کنید که درگیریات و مشغولیات فکری با عث این همه غیبت من در مجاز است

آن من  حا لا امینی شده که تنها امانتدار دردهای قومیست با برنویی شکسته/قلبی شکسته و ...

ای کاش می توانستم...

بگذریم

اول از هر چیز باید دوست عزیزمو معرفی کنم.البته نیاز به معرفی هم نداره ولی خوب

ازش تعریف نمی کنم  خودتون برین سر بزنین و لذت ببرین

احمد بیرانوند(اشراق در بی شمسی)

http://eshraghnameh.blogfa.com

این هم قسمتی از یکی از شعراش

 

این هم صد تنگ قطره باران

                   بریز بر موی معشوقه ات

این هم صد پیاله شراب

اِ..اِ.. این هم مِلچ

یک بوسه عاشقانه

دیگر چه می خواهی؟

شعر شو

جادو شو

جادو شو

جامه بدر

جامه بدر

 جا...

 « ز دست دیده و دل هر دو ...»

زهر مار

گفتم عریان شو

                    نه بابا طاهر

نه بابا ...

نه آقا...

نه آقا ساعت ندارم

که چرا چهار نمی شود

یعنی دارم

        ولی صفحه اش چهار ندارد

که او نمی رسد

او روزهایش را بدون ساعت چهار می گذراند

و برای قرارهای من

همیشه بی قرار است

حتمن سر بزنید

 

...واما کاری از خودم

 

قییژژژ                                                 "و ما ازروح خود در گل او دمیدیم"

                                                                       به ایرج رحمانپورشاید

 

خدا

    قطره

             قطره

        روی خاک ریخت

           روی دامن زنی

که با گیس هایش

                    باد را

                               به آتش کشید

تنها کمانچه بود

 که می توانست

"قییژژ"هایش را تکرارکند

وقتی که شعله بر "گُلوَنی "اش

آر      شه می      کشید

                                خدا روح  نداشت

                                 در گِل من گریه دمید.

 

((هر نفر یک خشاب

هر خشاب برای یک نفر))

و پدر را با "سِتره ی " سپید بردند

خواهر از گیس هایش شروع کرد

  مادر  در گور

                     لرزید

اسب ها رم کردند

رم ها   اسب ها  رم کردند

              وقتی که می آمد

             "سِتره ی " سُرخش

              از همیشه یک خشاب

                                           سنگین تر بود

لم داده بر زین مفرغی اسبی

                                 که مرگ را

                                                    به ارمغان اورد

خدا یقینن روح نداشت.

 

وقتی که شاهرگ بلوط را می زدند

تبر

درپوست خود نمی گنجید

آذوغه ی زمستان شدیم

"تل تل "

در آتش سوختیم و خاکسترمان

ایستاده بود

مثل پدر

مثل زاگرس

که برای همیشه سیاه پوشید.

 

"غیژ"= واژه ای لری به معنا و آوای جیغ و فریاد

"گُلونی"=نوعی روسری که زنان لُر سر می کنند

"سِتره"=لباس محلی مردان لُر

"تل تل"=شاخه شاخه/ تَل به فتح اول درزبان لری به معنای شاخه می باشد

 

 

                                                                         با سپاس

                                                                  در انتظار نقد و نظر

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 23:43  توسط امین روشنی زاده | 
سلام عزیزان

اول از هر صحبتی باید از درخواست ببخشش کنم ازشما عزیزان شرمنده که اینقدردیربروزشدم

باور کنید توی این مدت مشغولیات فکری خیلی منو ازار دادن ونتونستم چیزی بگم و بنویسم

قرار بود  پست قبلی رو ادامه بدم ولی متا سفانه پشیمون شدم .دلیل های زیادی رو هم داره

که درپست بعدی با عنوان( ادبیات بی شعوری) درموردشون  صحبت خواهم کرد

قرار نبود که اینا رو بگم وشعر پایین رو. ولی به خاطر شما عزیزان و فقط به این خاطر که اگه

 بازم به من سرزدین دوباره به تکرار بر نخورین اینا رو نوشتم وبا این کار به نظر خودم ضایع

ولی برای خودم دوست د اشتی بروز می شم.

منتظر نقد ها و نظرات شما هستم.

بیشتر هم به این خاطر بروز شدم تا یکی از دوستان عزیزمو که به تازگی

وارد مجاز شده رو  به شما عزیزان معرفی کنم.

http://ager.blogfa.com  مهدی بیرانوند

( آگر: یعنی آتش )

مطمعن باشید یکی ازاوناست که با درداش شعر میگه وبرای...

حتمن بهش سر بزنید

 

 

سرت را جلو تر بیار

می خواهد  بیخ لبت

چیزی بگویم

من   

           همانم     که همیشه با نیامدنت

                                         حرف می زد

آنقدر گریه کرد

که این از آب درآمدم

نگاه تو ویران   ترم می کند

بس کن

اینقدر توی سینه اش

        نفس

              نفس

                       نزن

این جنازه آدم بشو

                           نیست

 

به امین روشنی زاده که می رسی

        قلب را

                   با سک  ته بنویس

                                              از دستان شُک

                                              کاری بر نمی آید

روی تختی   

 که دراز کشیده

زیر ملحفه ی سپید

درراهرویی

که به کشوهای برزخ

                            ختم می شود

عرق شرم را       از پیشانیت پاک کن

آدم را

هر وقت که از آب بگیری

                                 مرده است

این را روی دستهای زنی فهمیدم

که رُولَه رُولَه می کِرد

زنی

که رُولَه رُولَه می کِرد

 صدایش مرده را زنده می کرد

 

 

به احترام گیس های سپیدش

                      روزگار سیاهش

                                   بلند می شوم

             روی پاهای خودم...

دوباره می میرم./

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:48  توسط امین روشنی زاده | 
به نام خدای شعر

که ایم و کجاییم؟؟؟

قرن بیست و یکم است،قرن دردهای مجهز و مدرن وما مثلن شاعریم کلمه ی مقدسی که این روزهااسم کوچکمان شده.

روزگاری شعر قداستی داشت و شاعران همواره درتحولات اجتماعی،سیاسی پیشروبودن شاعر از ((منیت)) خود می گذشت،دردهایش راکنار می گذاشت وبه انسان می پرداخت،به زاویه های درد آوری که تنها تخیل او می توانست آنها را ببیند. به تعبیری می توان گفت: ((شعری که از دیوار همسایه بالا نمی رفت، شعری که سر صف نانوایی نمی ایستاد،وبا دست های خالی راهی خانه وشب رابا سر گرسنه نمی خوابید ))شعر نبود.

در زمان مشروطه تحولات سیاسی ،اجتماعی تاثیرات بسزایی بر ادبیات گذاشتند وشاعران آن دوره ذهنیت خود رابه سمت جامعه سوق دادنداگرچه تا حدودی از شعریت دور و شعار زده شدند اما به نظر من تا حدزیادی توانستند به رسالت اصلی شعر عمل کنندو پلی باشند از کلاسیک و سنت به مدرن و ظهور نیمای بزرگ با(افسانه)اش که شروعی بود برای تحولی عظیم شروعی که در ادامه فروغ؛اخوان شاملو و…  را زایید.

مطمئنن نمی توان انکار کرد که در انقلاب بزرگ 57 شاعران نیز سهم بسزایی

در شکل گیری این حرکت داشتند.

*** 

اما حالادر جامعه ای زندگی می کنیم که دردهاعینی ترازآنندکه بتوان حتی فکرش راکرد.  هزاران کودک روزهای شیرین زندگیشان راازصبح تاشب به جیب های مامی دوزند تا شاید دستی به سویشان درازکنیم وشب ها تاصبح بر سنگفرش پیاده رو هابا طنین دندانهایشان ،با این سمفونی دردناک به رقص در می آیند. مادران بسیاری از دامنشان نان در می آورند و مردان پیروخسته دستهای شرمندگی را به خانه می برند.

حال می توان این سوال را مطرح کرد

در چنین جامعه ای که فقر بیداد ها می کند رسالت ما که مثلن نام  شاعررا بر خود گذاشته ایم چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جواب این سوال را به عهده ی شما می گذارم،شما که شعور جامعه ایید.

 

   

 

                                                                                           ادامه دارد…  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 20:43  توسط امین روشنی زاده | 
 

۲۱ و ۲۲ دی ماه امسال پنجمین کنگره ی ملی شعرایوار امسال با نام هانای

 در خرم آباد برگزار می شودhttp://ivaar.blogfa.com

بعد از مدتی با یه کار تقریبن تازه در خدمتتون هستم

منو ازنظرات سازندتون بی نصیب نزارین

 

 

این شعر

          می خواهد

            شال و سِتره ببندد

                            بزند زیر دوپا

                                             سه پا

                                   اما چَمَرونه نمی گذارد.

*

ناف مرا با برنو بریده اند

پدر با یک دستش مرا گرفته بود

                      وبا دست دیگرش

                                          شلیک را

   و برای آنکه خوابم بگیرد

                             شب ها

                                     تیر  بارن   بود

پدرم را که بستند

هنوز دهنم بوی بچه شیر می داد

  و روز ها

  وهر روز ها

قدم را با برنوی یا دگاریش اندازه می گرفتم

          تا حساب مرد شدن

                                   دستم بیاید.

ازدهان سرخ شلیک که گذشتم

      شدم اتفاقی

              که قطره

                          قطره

           روی خیابان به راه افتاد

                         خیابان به راه افتاد

 ماشه را بوسیدم و کنار گذاشتم.

...........................

                   !!!!!!!

حالا نان خوش از گلو یم

                          پایین نمی رود.

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 19:57  توسط امین روشنی زاده | 

 

بی هیچ مقدمه ای بنویسم که من از دوستان امین روشن هستم  با همه دلتنگی های خرم آبادی اش

 این پست را با اجازه از خودش می نو یسم و میدوارم منو ببخشین که شعری رو به انتخاب خودم  از امین می زنم ...

امیدوارم در پستهای بعدی با خودش همراه باشین

 

    ما جرا

        از این بی قرار بودم

                 که بی تو تمام شود

        مثل دختری که بی قرار داشته باشد

              اتفاق

                   با تومأنیه راه را بر می داشت

     پله آز می خواست

                      آسانسور

                     زده بود به سیم آخر

        به در آخر که رسید

                اتفاق

                        مردد بود

                                بین ماندن و

                                                 افتاد

از آخر شروع می کنم

۱

     همه چیز پشت پرده بود

۲

      مردی دراز به دراز کشیده بود

           روی تخت بی خوابی

                       به ریش من می خندید

۳

     توی ویلای شمال

            احتما لن تا حالا

       دریا را توی وانشان ریخته بودند

۴

     توی آن موقع دلتنگی

       زنی خودش را انداخته بود

                       توی آغوش بازی

       عشقعشق             ع  عشق بازی

۵

    دختری زل زده بود به نیامدن

     یک لحظه فکر کرد

       خدا برایش از آسمان

                                  جیغ کشید

۶

       کودکی مدام

    سفره را باز و بسته می کرد

                                شاید که معجزه ای

 هفتی در کار نبود

          باید می آمدی و

                        سکه ای

                             شاید هم

                                  قطره ای.

 

 

 

سلام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 23:12  توسط امین روشنی زاده |